سلام ...یه سلام پایانی...یه سلام به معنای وداع...
گفتم سلام پایانی چون این اخرین پستی که من تو این وبلاگ میدم .
راستشو بخواید من از حدو حدودی که برایه خودم تعیین کردم تا تو همون چهار چوب اینجا بنویسم خسته شدم . درسته که این حد رو خودم با عنوان این وب برایه خودم تعریف کردم...اما چون قانون خودم سر پیچی ازش برام مشکله . می خاوم ازاد تر بنویسم ، بدونه مرز مشخصی .
اول خواستم عنوان رو عوض کنم ...اما دیدم بی فایدس....چون این وبلاگ با درد و دل دخترونه بالا اومده عنوان دیگه بهش نمی خوره .
یه وبلاگ دیگه ساختم که از این به بعد اونجا می نویسم . این وب رو هم همینطوری میزارم بمونه . دلم نمیاد حذف یا مسدود بشه ... می خوام همینجوری بمونه . اگه کسی فکر می کنه که می تونه ادامه ی این وبلاگ رو بنویسه بگه تا من پس وبلاگ رو بهش بدم که اون ادامه بده.خودمم شاید هر از گاهی یه سری بزنم .
عزیزایی که اینجا من و همراهی کردن خوشحال میشم از این به بعد هم با من باشن .
اینم ادرس وبلاگ جدید منwww.yase-majnon2.blogfa.com.
بای برای همیشه.........
چند وقت پیش یکی از عزیزترین کسایی که تو زندگیم دارم یه سوالی ازم پرسید که ازش خواستم بعد جوابش رو بدم . اما بعد از اون روز اصلا موقعیت نشد که جوابش رو بدم . چون می دونم وبلاگم رو می خونه همینجا جوابش رو می نویسم .
ازم پرسیده بود که اگه یه روز بی خبر ترکم کنه و بره ، بدونه اینکه هیچ نشونی از خودش برام بزاره چیکار می کنم ؟
تو برایه من یه بُعد از این زندگی هستی . یه بُعد اساسی . خودت می دونی که چقدر برام عزیزی و اگه نباشی منم قطعا نمی تونم باشم . اون روز که اومدی پیشم واسه تبریک تولدم یادته... ؟بهت گفتم اگه خدا تو رو به من نمی داد من می مردم. واقعا هم میمیرم . اگه بری...بی خبر ترکم کنی من به معنایه وافعی بی کـس میشم . می دونی بی کسی چقد سخته... می دونی چقدر زجر اوره که پشتت خالی بشه؟ چقد ازار دهندس که دیگه هیچکسی تو دنیا برات باقی نمونه که بخوای دوستش داشته باشی . دردناکه که بین اینهمه ادم اونی که تو چند سال دوستش داری و باهاش زندگی کرد...شیطونی کردی...گریه کردی و خندیدی نباشه .
جز تو کی وقتی واقعا به یه همراه نیاز دارم کنارم موند . جز تو کی حتی وقتی باهاش نبودم باهام بود . کی بود که همیشه درکم کرد و وقتی با من بود احساس راحتی داشتم . کی منو خندود تا دردام یادم بره . به کیا جز من وتو لقب لیلی و مجنون رو دادن. کی بود که واسه غصه هام اشک ریخت . کی بود که من رو فقط به خاطر خودم دوست داشت و کیه جز تو که الان یه خواسته ازش دارم اما به حرفم گوش نمیده؟
اگه قراره تو نباشی پس می خوام هیچکدوم از این ادما نباشن . اگه قراره تو تنهام بذاری پس همه باید تنهام بذارن .
گفتی اگه خدا تو رو ازم بگیره ... یکی بهتر از تو رو بهم میده ، اما اگه من فقط تو رو بخوام کی رو باید ببینم . تو واسه من بهتر از هر بهترینی هستی . من از تو بهتر نمی خوام . کدوم بهتری هس که جایه تو رو برام بگیره ، که بیاد جایه یه علاقه ی 6 ساله رو بگیره؟ واسه اینکه یه همچین احساسی دوباره تو وجودم شکل بگیره شاید یه عمر فرصت کم باشه .چون بعد از تو من دور هر کی که بخواد جایه تو رو برام بگیره خط می کشم و به هیچکس اجازه نمیدم پا تو حریم وجود تو بذاره . پا جایی از قلبم بذاره که یه روزی با تمومه وجد هدیش کردم به تو .
یادته گفتی تو همچین حالتی رو واسه خودت تصور کردی و با یادش اشک ریختی و از به وقوع پیوستنش ترسیدی؟ اما من با یادش اشک نمی ریزم نه... میمیرم . انقد برام سخته که حتی یادش قلبم رو تا مرز ایستادن سنگین می کنه چه برسه به اینکه واقعا اتفاق بی افته .
قول بده که هیچوقت با من این کار رو نمی کنی...باشه؟
تصمیم گرفته بودم سکوت کنم . تصمیم گرفته بودم هیچی نگم . اما مگه میشه. نه نمیشه . نمیشه از درون خاکستر بشی و چیزی نگی...
من یه سالنامه دارم که غصه هام همه تو همونه . اون سالنامه برام مثله یه پست چی می مونه که نامه هامرو به خدا می رسونه . من تو اون سالنامه می نویسم ، اما دارم با خدا حرف می زنم . می خواستم دیگه اونجا هم چیزی ننویسم . می خواستم با کاغذ هم قهر کنم و دیگه غصه هام رو با هیچی شریک نگیرم .
اما نشد...نشد که نشد. وقتی غصه هام رو ریختم تو خودم قلبم سنگین شد . غصه هام به دیگرون منتقل شد . اما من اینو اصلا دوست ندارم . اگه اون سالنامه نبود من تا حالا دق کرده بودم . وقتی قصه هام رو می نویسم انقد اروم میشم . انگار خدا قصه هام رو می خونه که ارومم می کنه . خوبی این نوشتن اینه که دیگه از این مطمئنم که اون کاغذ بهم خیانت نمی کنه . می دونم که راحت می تونم بهش اعتماد کنم بدونه اینکه بترسم اونم روزی بهم نارو می زنه . اما چرا باید اینطور باشه؟ چرا باید به یه شیء بی جون اعتماد کرد....
من دوس ندارم هیچوقت دیگرون به خاطر غمگینی من ناراحت باشن . برای اطرافیانم تو لک دیدن من و ناراحت بودنم غیر عادیه . همیشه خندیدم و غصه هام رو پشت خنده هام قائم کردم . حتی نزدیک ترین دوستام از غصه هام خبر ندارن . همیشه با خنده هام و پر حرفیام همه جا رو شلوغ کردم ...
اما تو تنهایی هام ... اون موقس که من از پشت نقاب شاد خودم میام بیرون و میشم همون دختر غمگین و تنها . قبلنا از تنهایی و خلوت با خودم حالم بهم می خورد..ولی حالا دیگه نه ... چون تو خلوت خودم ارومم و ارامش دارم . دیگه عذاب نمی کشم . وقتی مجبورم به تمومه بد بختیهام بخندم و لبخند بزنم عذاب می کشم اما بازم عاشق جمع هستم . اگه اطرافیانم دورم نباشن واقعا نمی دونم باید چطور این زندگی رو تحمل کنم .
تنهایی و تنها بودن خیلی سخته...خدایا...چی میشد اگه هیچکس تو این دنیا تنها نبود و همه یه همدمی داشتن؟
امروز داشتم البوم عکسم رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به عکس پسر عمم و جیگرم اتیش گرفت . باری نیس که یادش نیوفتم و دلم نخواد زار بزنم . دفعه ای نیس که بهش فکر نکنم و ساعت ها دلم تو تبه فراقش نسوزه .
انقد خوب بود که تو دنیا لنگه نداشت. خدا فرشته ش رو برد پیش خودش . هنوزم داغش واسه همه ی خونواده تازس . هنوزم اشکایه عمم که به خاطرش می ریزه داغه و هنوزم صدای بیلی که خروار خروار خاک قبرش رو می کند انگار تو گوشه منه . هنوز صدایه قشنگش که همه حسرتش رو می خوردن تو ذهنم می خونه . 1 ماه و10 روزه دیگه سومین سالگرد فوتشه .
با جرات می تونم بگم که ازارش به هیچکس نرسیده بود . عمم پشتش به معین گرم بود . با اینکه بچه اخریه خونواده بود اما همه روش حساب باز می کردن . اما خدا نخواست اون بمونه و زندگی کنه . معین باید می موند و زندگی می کرد . می موند و با اون پاکیش اطرافیانش رو سیراب می کرد .
همش 17 سالش بود .عید دو سال پیش بود که عمم اینا رفته بودن مسافرت ، اما معین و یکی ازبرادرش که معین رو بیشتر از زندگیش دوست داشت نرفتن . روز 1۰ فروردین بود . معین تا اون موقع مشهد نرفته بود . با هر بلایی بوده محمد داداشش رو رازی کرد که دو تایی برن مشهد . در عرض 2 ساعت رفتنشون قطعی میشه . زنگ می زنن که به عمم اینا خبر بدن دارن میرن ، که اونا هم میگن تو راهن و دارن بر می گردن . خلاصه اینا حرکت می کنن و قرار میشه هر جا بهم رسیدن همدیگه رو ببینن . معین عاشق خونوادش بود . دوریشو رو نمی تونست اصلا تحمل کنه .
خلاصه تو جاده ی کوئین که کوهستانی و خیلی هم خطر ناکه بهم می رسن . ماشین عمم اینا تو این لاین خیابون و ماشین پسر عمم اون لاین خیابون وای میسه و معین تند از ماشین پیاده میشه . از شوق دیدن عمم انقد سریع میره اونور خیابون که دیگه لاین بعدی اصلا خیابون رو نگاه نمی کنه . یه معتاد عوضی هم با یه پیکان لگن مستقیم میره طرفش . وقتی میبینه ماشین میاد طرفش دختر عمم میگه انگار وسط خیابون پاهاش قفل شد و تکون نخورد و ماشینم زد بهش که حدود 4 متر پرت میشه اونورتر . جلویه چشم عمم و شوهر عمم . جلویه چشم برادر و خواهرش . زود سوار ماشین می کننش تا برسوننش بیمارستان . اما نه... اونقد وقت نداشت . تو ماشین فقط چند دقیقه دووم میاره .
گله عمم جلویه چشماش پر پر شد . عمم پیر شد . شوهر عمم خمید . محمد ... اون تا دو روز یعنی لحظه ی دفن معین اصلا حرف نمی زد . سر قبر بودیم و جنازه رو داشتن می ذاشتن تو قبر که محمد تازه به حرف اومد .محشری به پا شد که سنگ رو ترک می داد. محمد با اون هیکل بزرگش گاهی مثل بچه ها زار میزد و گاهی هم فریاد می کشید . مگه اجازه میداد معین رو بزارن تویه خاک . کسی هم حریفش نمیشد که بتونن از اونجا ببرنش...تا اینکه عمم با گریه و التماس ازش خواست که بزاره معین رو دفن کنن و تا وقتی که گذاشتنش تو خاک محمد یه بند اربده می کشید که کی بهتون اجازه داده که داداشه من و بذارید تویه خاکو...
عمم انقد بیتابی کرد و جیق و داد کشید که معین همون شب بعد از دفنش به خواب زن عموم اومد و گفت به مامانم بگید جون من انقد بی تابی نکنه . به خدا من جام اینجا خوبه .
روز 3 مش همه داغون بودیم . هیچکدوم از تمومه خونوداه نایی نداشتن . من از سر درد زیاد 7 تا استامینوفن 500 رو با هم خوردم که بتونم برم سره مزار که مسموم شدم .
خدا می دونه که تمومه خونواده رو به عذا نشوند . کسی نبود که سر خاکش اشک نریزه . کسی نبود که جیگرش واسه مردن معین خون نشه . هر سال تو سالگردش دوباره همون روزا تکرار میشه . هیچوقتم این مراسم سرد نمیشه . هر سال انقد داغ همه تازس که انگر معین همین الان رفته ...
الان تمومه کی بورد از اشکام خیسه ...خدا به هیچکس چنین داغی نده ...هیچکس....
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
می کشم بر نگاه ناز الود
نرم وسنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
اه...هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق وهمراه است
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
کی تو را گفتم انچه دلخواه است
تو برایم ترانه می خواندی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گوئیا خوابم و ترانه ی تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل "اری"و"نه"به لب دارند
ضعف خود را عیان نمی سازند
رازدارو خموش و مکارند
آه،من هم زنم ، زنی که دلش
در هوای تو می زند پر وبال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
آرشیو
پیوندها
طراح قالب